|
قدر وقت ار نشناسد و دل کاری نکند××××بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
|
یکی از دوستان نسبت به من لطف دارن و این شعر را برای من نوشته و من هم گفتم که بزنم تو وبلاگ که هم از ایشون تشکری کرده باشم(هر چند که در حد این لطفش نیست) و هم اینکه شما عزیزان این شعر دوست داشتنی را بخوونید.
(هوالحق)
نفس هايم براي توست,نگاهم تشنه ي ديدار
بيا معبودمن پژمان,قدم برچشم من بگذار
تن سرد و خموش من به آغوش تو محتاجست
اگرهستي به يك معناست به چشمان تووابسته ست
زهست توست گرهستم,زبوي توست من مستم
بيا من تشنه ي احساس , بيا بازگير دستم
بيا كه بي تو هيچم من, پرم ازغم, پرم ازدرد
بياگرمي بده ازدل,به اين دنياي پاك وسرد
به هرصبح وبه هرنوبت هزاران بارمي پوسم
قدم هاي تورا هردم ,به اشك چشم مي بوسم
مرااين گونه باور كن,منم عاشق دلي خسته
كسي كه چشم به راه تو,نگاهش رابه دربسته
نمي دانم تو مي آيي؟فقط اين را مي دانم
نفس تاهست,من زنده ام به كوي تومي مانم