|
قدر وقت ار نشناسد و دل کاری نکند××××بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
|

قبل از اینکه این دو پوستر را ببینید اول باید بگم که این ۲تا کار هنوز کامل نیستن٬ یه سری ریزه کاری و یه سری تایپوگرافی داشتن که اصلا حوصله نداشتم روشون کار کنم و چون دارم میرم ماهشهر گفتم شاید وقت نشه حالا حالا ها وبلاگ را آپ کنم واسه همین نیمه کاره گذاشتمشون تا شما عزیزان ببینید و نظر بدید.
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی هر کدام از پوسترها کلیک کنید
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دورست بین ما که این سو، که این سو پیرمردی با سپیدی ها ی مو
و هزاران بار مردن، رنج بردن با خمی در قامت از این راه دشوار
که این سو دستها خشکیده، دل مرده به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم، هیچ
و گهگاهی، و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دورست بین ما که آن سو، که آن سو نازنینی، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل
دلی گهواره ی عشقی که چندی بیش نیست شاید
وز بازیچه بودن سخت بیزار است
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دورست بین ما و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است
وقتی یه هواپیما سقوط میکنه اول دنبال جعبه ی سیاهش میگردن تا علت را پیدا کنن. نمیخوام راجب به سقوط هواپیما مطلب بنویسم اما می خوام بگم پس چرا وقتی یه آدم از بلندایباورهاش سقوط میکنه کسی دنبال جعبه سیاه دلش نمی گرده.
اما قول میدم تمام آدما تو دلشون جعبه سیاهی دارن که اگر بعد از سقوط پیدا بشه خیلی حرفا واسه شنیدن توش ضبط شده. اما افسوس که...
نظام تفکراتیه ما ادما خیلی عجیبه و البته خیلی هم بی رحم. هر جور که دلمون بخواد تصمیم میگیریم٬ جای خودمون٬ جای بقیه و حتی بعضی وقتها جای خدا هم تصمیم میگیریم.آخه چرا؟؟؟ چون اشرف مخلوقاتیم؟؟؟ فقط میدونم که داریم انسانیت را زیر سوال میبریم و عشق و عاطفه را به ورطه نابودی میکشیم٬ داریم اعتماد ها و انسانیت را زیر سوال میبریم و این بدترین حالت زندگیه. البته دیگه نمیشه گفت زندگی٬ به این نوع زندگی باید گفت زیست کردن. مثله حشره ها...
جرم اینست...
جرم اینست...
البته باید ببخشید که اینقدر صریح حرف میزنم.
چند وقتی بود که دلم میخواست راجب به یه موضوعی که ذهنم را مشغول کرده بنویسم اما میبینم که نگفتنش صد شرف داره به گفتنش. اما میگم که چیه که فکرم را داغون کرده:
دلم می خواد راجب به نسل میراث خوار مطلبی بنویسم اما...
بگذریم٬ فقط میدونم که از دست خیلی ها شاکیم٬ کسایی که ادعای فهم و شعورشون میشه اما به اندازه ی ارزنی هم شعور و معرفت در چنته ندارن. هر جور که دلشون میخواد راجب به دیگران فکر میکنن و تصمیم میگیرن و اجرا میکنن. با یوغ خودخواهی و تکبری که به گردن دارن عرصه زندگی و روابط عاطفی دیگران را شخم میزنن.
٬آخخخخخخخخخخخخخخخخ که چه سرد و پست از عرصه این زندگی خواهیم گذشت...
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی آن کلیک کنید.
خیلی عجیبه٬ زندگی را میگم...
نمیدونم٬ فقط فهمیدم که باید سکوت کرد!!!
نمیدونم چرا بعضی از آدمها که حتی همیشه دم از منطق میزنن اینقدر راحت به خودشون اجازه میدن تو فکر خودشون احساسات کسی را سلاخی کنن و هر جور که خواستن بدون هیچ اتهامی حکم اعدام احساسات یه نفر را صادر کنن و بدتر از اون هم اول حکم را اجرا میکنن و بعدش به خود او بنده خدا میگن آخه بابا این که میشه نوش دارو بعد از مرگ سهراب٬ آخه فایده ای نداره این گفتن. حداقل اگر نمی گفت بهتر بود اینجوری که بعد از اجرای حکم میاد و میگه که من همچین حکمی را اجرا کردم به شعور آدم توهین میشه.
نمیدونم...
اما همین جا اعلام میکنم که اصلا انتظار این همه فرافکنی را از... نداشتم. امیدوارم که وقتی این متن را میخونی بی تفاوت از کنارش نگذری٬ یکم راجب به حرفام فکر کن میبینی که تو ذهنت دنبال بهانه بودی و الانم فکر می کنی که خیلی منطقی هستی که همچین تصمیمی گرفتی اما نظر من اینه که...
اصلا بگذریم. امیدوارم که خوشبخت باشی اما بدون که اشتباه کردی(مطمئن باش)
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی آن کلیک کنید.
نمیدونم از کجا باید بنویسم٬ چون درد دلهام که یکی دوتا نیستن٬ ای کاش ادمی بودم که همه چیز را خیلی زود فراموش میکردم. کاش میشد بی تفاوت بود اما افسوس که نیستم.
رفت!!!
چه تلخ٬ در نهایت نامردی و پستی٬ هر چند که دعام همیشه بدرقه ی راهشه واسه خوشبختی اما خیلی پستی کرد. انتظار این نوع برخورد را در آخرین ارتباطمون نداشتم٬ یعنی میشه به این سادگی همه چیز را فراموش کرد و یا میشه به همین راحتی تمام حرمتها را فراموش کرد؟؟؟ نمیدونم٬ فقط میدونم خوشا بحالش که میتونه اینقدر سرد و بی روح باشه. راحت تر بگم خوشا بحالش که میتونه اینقدر پست باشه. الان میفهمم که برای داشتن بهانه واسه ویران کردن اونچه که تو شش سال ساختیش لازم نیست تلاش زیادی بکنی فقط کافیه که چشمات را روی همه چیز ببندی و فقط کسی را که خیلی ثروتمنده ببینی... ای داد بر این عشقهای ریالی. بعضی وقتها خیلی میرم تو فکر که ما داریم به کدام سمت و سو میریم. میزان سنجش هر چیزی شده پول٬ پس چرا میگن که پول چرک کف دسته؟ من توی این رابطه شش ساله احساس میکنم که فروخته شدم٬ خیلی ارزان و تنها معیار سنجش فقط پول بود.
شایدم راه درست را انتخاب کرده اما... دیگه احساس میکنم نه تنها ارزش فکر کردن نداره بلکه حتی نمی خوام نگاهم را با دیدنش نجس کنم.
خیلی پست بود و من بعد از شش سال فهمیدم.
افسوس... و صد افسوس.
و اما:
آمد!!!
چه شیرین و با طنازی. اما بازهم آمدنش و ماندنش حتمی نیست٬
همه چیز بستگی به این پول لعنتی داره٬ کم کم احساس میکنم که واسه نفس کشیدن هم باید کنتور بزاریم.
وای بر ما...