|
قدر وقت ار نشناسد و دل کاری نکند××××بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
|
غمی غمناک
شب سردی است, ومن افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من ادم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت,
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر ارم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است1
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل,
غم من,لیک غمی غمناک است.
سهراب سپهری
پ.ن
در جواب غم غمناکت چنین نویسم ای یار
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
هستم اگر میروم
گر نروم نیستم
واسه انجام هر کاری حتی آسان ترین کارها باید عشق انجام آن کار باشه٬ یعنی یه جورایی باید عشق دخیل باشه حالا چه برسه که اون کار زندگی کردن باشه.
تاحالا فکر کردید اگر در زندگی عشق نباشه چی میشه٬ یا تا یه مقطعی از زندگی عشق باشه و به این فکر کنید که از اون مقطع به بعد دیگه عشقی وجود نداشته باشه.
وای...
تصور کردنشم سخته!!!
ای بابا٬ حرفای دلم زیاده اما وقتم کمه٬ فقط این بگم که به یه نتیجه ای رسیدم که برای انجام هر کاری وقت هست و خواهد بود.





امروز به مورخه ۱۹/۲/۱۳۸۷ دومین سالگرد برادرم داوود بود. بعضی وقتها آدمها بین باید ها و نباید ها گیر می کنن و نمی دونن که چکار باید بکنن. امروز از اون روزهایی بود که من بین باید و نباید رفتن داوود گیر کرده بودم٬ اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو نداستم و تنها کسی که با بودنش در کنارم امروز خیلی حال کردم و همیشه حال میکنم سیاوش بود. امروز خیلی درب و داغون بودم و البته هستم از طرفی هم یه مشکل خیلی بد واسم پیش اومده که اسیر یه سوءتفاهم وحشتناک شدم که امیدوارم حل بشه. خییییییییییییییییییلی جای داوود خالیه. داوود جان همیشه بیادتم و همیشه دوست دارم.
انسان٬ این موجود عجیب و مغرور به خودش اجازه میده هر طوری که دلش خواست با طبیعت برخورد کنه و اونو تغییر بده٬ آخه چرا این موجود دو پا اینقدر ادعا داره؟؟؟؟ شاید چون اشرف مخلوقاته؟ نمیدونم٬ اما یه چیزی را خوب میدونم و اونهم اینه که خداوند حی که خودش خالق کل هستی و زمین آنقدر افتادگی و مهربانی داره که انسان حضور اونو بعضی وقتها فراموش میکنه و به خودش به عنوان قدرت برتر اجازه ی هر کاری را میده.
مثل الان من که فیل را گور خر کردم و یا اسب آبی را به چند جانور دیگه تبدیل کردم. امیدوارم که خدا از سر تقصیراتم بگذره. امید به خدا.
نکته: من تا بحال کتابهای زیادی در زمینه آموزش فتوشاپ و یا هر برنامه دیگه توی بازار دیدم٬ چه خوب و چه بد٬ آموزشگاههای زیادی هم هست که تدریس می کنند اما تنها راه موفقیت تو فتوشاپ و نه تنها فتوشاپ هر زمینه کامپیوتر و حتی در تمامی زمینه های زندگی(که من الان روی صحبتم با فتوشاپ)را تمرین زیاد میدونم.
یک مرجع قوی برای آموزش فتوشاپ کتاب فتوشاپ در اعماق از آقای مسعود شباهنگ هستش که دیگه فکر نمی کنم توی بازار گیر بیاد.
تمرین مادر تمام مهارتهاست.
چند روز پیش رفته بودم ماهشهر واسه انجام کاری٬ رفته بودم محل کار سیاوش٬ صنایع پتروشیمی ایران ژاپن. وای که چه خسته کننده و کسالت آور بود٬ همه چیز خاکستری بود٬ زمین و آسمان. انگار که اونجا بقیه رنگها تعریف نشده بودن یا شایدم رنگها ماهیت خودشون از دست داده بودن٬ از در که میرفتی داخل انگار تابلوی ورود ممنوع زده بودن واسه بقیه رنگها٬ هیچ رنگی بجز خاکستری نمیدیدی. نمیدونم٬ تنها چیزی که میدونم اینه که باید خدا را شکر کرد بابت همه نعمتهاش مخصوصا بابت خلق رنگها و چه دنیای زیبا و دلنشینیه دنیای رنگها.
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی آن کلیک کنید
برای دانلود فایل پی دی اف بر روی دکمه زیر کلیک کنید.
امیدوارم که مفید واقع بشه.
چند وقت پیش رفته بودم جایی که بطور اتفاقی یه داستانی شنیدم که خیلی خوشم امد. گفتم بزنم تو وبلاگ تا همه بخوننش شاید مفید واقع بشه٬ اما یک نکته قابل ذکر که بگم من اصلا برای این پوستر وقت نگذاشتم و میدونم که همش اشکال و خیلی هم زشته٬ به خوبیه خودتون ببخشید. مهم داستان توی پوستر.
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی آن کلیک کنید
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی علاجش آتش است
تقدیم به: بانوی فداکار٬ بانو (م.د) با تمام احساس.
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی آن کلیک کنید
دست از طلب ندارم تا کام من براید یا تن رسد به جانان یا جان زتن براید
تا یه جایی پیش میری٬ نمیدونی کجا و چطور. شایدم داری دور خودت میچرخی و یا شایدم داری درست میری اما عواملی بیرونی تو رو از مسیرت دور میکنن٬ اصلاَ مهم نیست که عامل درونی باشه یا بیرونی٬ مهم اینه که تو داری اشتباه میری و خودتم خبر نداری. اما ناگهان یه انفجار صورت می گیره. مطمئنی که این انفجار از درونته هر چند که احتمال داره چاشنیش از بیرون ضربه خورده باشه اما صد در صد از درون این انفجار صورت می گیره. حالا بستگی به خودت داره که از دل آوار خاکستر بیای بیرون یا الماس... چند روز پیش علیرغم تصمیمات گذشته یه سری تصمیمات خیلی جدی واسه آیندم اتخاذ کردم که البته نتیجه ی همون انفجاری بود که پیش تر گفتم. من به این نتیجه رسیدم که تو زندگیه امروز روی هیچ تنا بنده ای نباید حساب کنی!!! به هیچ وجه من الوجوه. خودتی و خودت. روی برادرات که اصلا نباید حساب کنی البته شایدم تعریف برادری را دیگه باید با توجه به روزگار عوض کرد٬ نه تنها روی برادرت٬ حتی روی پدر و مادرت که البته پدر و مادر یه فلسفه ی خاص خودشون دارن و بحثش جداست که بر میگرده به شکاف تفکراتی بین دو نسل که جای بحثش اینجا نیست. بگذریم٬ باید نظام تفکراتی خودمون عوض کنیم(منظورم خودمم و هر کسی که مثل من فکر میکنه) حال چه با انقلاب درون و چه با یک انفجار تفکراتی. با امید بخدا...
نمی دونم از کجا باید شروع کنم و یا راجب به چه موضوعی باید دقیقا بنویسم!؟ معماری یا عاشقی؟
امروز روز معمار و من این روز را به تمام معمارهای پیر و جوان تبریک می گم. اما از اونجایی که گفتن٬ معماری مادر تمام هنرهاست که واقعا هم راست گفتند یک تبریک فرا روز معماری به ذهیر و معمار روزهای خوش زندگیم می گم. که با حوصله و مهارت خاصی روزهـای درب و داغـونم معماری کـرد و به زیبا ترین شکل ممکن ساخت و از دل آوار گذشته ها٬ حال و حتی آینده ای زیبا بنا کرد.از صمیم قلب براش آرزوی موفقیت و کامیابی می کنم و امیدوارم نه تنها معمار قابلی در رشته ی دانشگاهیش و کارش بلکه معمار قابل تری در زندگیش بشه. من هم تا آنجا که از دستم بر بیاد در خدمتش هستم با تمام وجود.