|
قدر وقت ار نشناسد و دل کاری نکند××××بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
|
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی پوستر کلیک کنید.
نمیدونم چرا از این پیچ عكس گرفتم و روش كار كردم٬ فقط میدونم كه تو اون مقطع باید خودم به یه كاری مشغول میكردم و منم به جون دوربین عكاسی افتادم و سوژه ای جز این پیچ كه روی میز كامپیوتر بود پیدا نكردم. در هر صورت خوب یا بد شرمنده...
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی پوستر کلیک کنید
(( بعد از کلیک لطفا منتظر بمانید ))
****************************************
چند وقت پیش٬ تغریباْ فکر میکنم چند روز قبل از عید با یکی از دوستام (زهیر) قرار داشتم٬ توی یک کتابفروشی قرار گذاشتیم و وقتی اومد گفت که می خواهم به سلیقه ی تو یک کتاب بخرم٬ و من هم کتاب زهیر پائولو کوئلیو را بهش معرفی کردم. وقتی کتاب را خرید گفت که می خواهم هدیش بدم به خودت و حسابی من را شرمنده کرد(که همین جا از لطفش تشکر میکنم). بعد از مدتی که از هم جدا شدیم من رفتم مغازه یکی از دوستام٬ وقتی رفتم تو مغازه کتاب زهیر را تو دستم که دید شروع کردیم راجب به کتاب و کتابخوانی بحث کرن و اونهم یه کتاب بهم نشان داد به اسم دنیای سوفی.
فبلاْ اسمشو شنیده بودم اما نخوانده بودمش تا اینکه کتاب را ازش گرفتم و آمدم خانه٬ و شروع کردم به خواندن کتاب. حالا که تمامش کردم فقط پیشنهاد میکنم که حتماْ این کتاب را بخوانید.
خواندن این کتاب به نظر من سرآغاز یک انقلاب تفکر فلسفی برای آدم میشه. من زیاد اهل کتاب خواندن نیستم اما توی این چند تا کتابی که خواندم این کتاب یه چیز دیگه بود.
برای مشاهده در سایز واقعی بر روی پوستر کلیک کنید.
(بعد از کلیک لطفا منتظر بمانید)
***************************
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان در شب کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوب
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی که هزارباره بود
بار دیگر تو...بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تقدیم به: بانوی فداکار٬ بانو (م.د) با تمام احساس.