تبليغاتX
Pejman soft
قدر وقت ار نشناسد و دل کاری نکند××××بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب٬ در هر نقب چندین حجره٬ در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان٬ یک تن٬زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه یی کشته است.

از این مردان٬ یکی٬ در ظهر تابستان سوزان٬ نان فرزندان خود را٬ بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته ست.

از اینان٬ چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه ربا خواری نشسته اند.

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند.

کسانی نیمه شب٬ در گورهای تازه٬ دندان طلای مرده گان را می شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی

نکشته ام

من اما راه بر مرد ربا خواری

نبسته ام

من اما نیمه های شب

زبامی بر سر بامی نجسته ام.

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب٬ در هر نقب چندین حجره٬ در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

من اما٬ در زنان چیزی نمی یابم ـ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان٬

خاموش ـ

من اما در دل کـوهسار رویاهای خـود٬ جز انعکاس سـرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند٬ با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند٬ شاید بامدادی٬ دور و لغزان٬ می گذشتم از طراز خاک سرد پست...

جرم این است!

جرم این است! 

تقدیم به: بانوی فداکار٬ بانو (د) با تمام احساس.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط پژمان سامانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط پژمان سامانی  | 

 

 برای مشاهده در سایز واقعی بر روی آن کلیک کنید

زلــف بـــر بــاد مــده تــا نــدهـی بــر بــادم    نـــاز بــنـیـاد مـکـن تــا نـکنـی بـنـیـادم 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر    سر مکش تا نکشدسر به فلک فریادم

زلـف را حـلـقـه مـکـن تـا نـکـنـی در بـنـدم     طـره را تـاب مـده تـا نـدهـی بـر بــادم

یـار بـیـگـانـه مـشـو تـا نـبـری از خـویـشـم     غـم اغـیـار مـخـور تـا نـکنـی نا شادم

رخ بــر افــروز کــه فارغ کــنی از بــرگ گـلم     قــد بــرافــراز کــه از ســرو کـنی آزادم

شمع هـر جمع مشو ور نـه بسوزی مـا را      یــاد هــر قــوم مـکن تـا نـروی از یـادم

شهره ی شهر مشو تا ننهـم سـر در کـوه      شـور شـیرین منما تـا نـکنی فـرهادم

رحـم کـن بـر مـن مسکین و بـفریادم رس      تــا بــخــاک در آصف نــرسـد فــریــادم

حــافــظ از جــور تـو حاشا که بگرداند روی

مــــن از آن روز کـــه در بــنــد تـــوام آزادم

تقدیم به بانوی فداکار٬ بانو (د) با تمام احساس.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط پژمان سامانی  | 

                                             

                              برای مشاهده در سایز واقعی بر روی پوسترها کلیک کنید.

بعضی وقتها آدمی به انتهای معنی بودن میرسه و از درون به نهایت تاریکی پی میبره و به این باور میرسه که همه چیز دیگه تمام شده و درست در همان لحظه که فکر می کنه همه چیز تمام شده زهیری پیدا میشه٬ از کجا معلوم نیست. چون اصلاً دنبال زهیر نبوده و یا اصلاً به این مسئله فکر نمی کرده. و بخاطر همینه که همیشه تو باورم زهیر را از جنس باران تصویر کردم٬ چون تمام سیاهی ها رو میشوره و از آسمان به سمت تو نازل می شه دقیقاً از ابری ترین نقطه هستی٬ اما چه خوش رنگین کمانی به آدمی هدیه میده٬ تمام این حرفها را وقتی درک کردم که زهیر بر من بارید٬ بارید و بارید!

معنی زهیر را تو پوستر زدم٬ اما این تعریفه ادبیشه٬ اگر دوست دارید به معنی عرفانی و روحانی زهیر برسید بگذارید بر شما بباره٬ اصلا از خیس شدن نترسید چون رنگین کمان پاداش کسیه که تا آخرین قطره زیره باران بایسته. 

همین جا به زهیرم٬ عشقم و ثورم(خدای حاصلخیزی و برکت در اساطیر نروژی) میگم که خیلی دوسش دارم.

تقدیم به: بانوی فداکار٬ بانو (د) با تمام احساس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط پژمان سامانی  |